پارت صد و سی و هفتم :

این سوال ساده و کوتاه بود اما جوابش به اندازه ی راز بزرگی که آنها در سینه داشتند سخت و خطرناک. باران از روی صندلی برخاست و مقابل سهیلا ایستاد. نگاه پرمعنایش را تا ته چشمان هراسان سهیلا هول داد و با همان حال گفت:
- چون قضیه پیچیده تر از چیزیه که فکر میکنی.
سهیلا خواست اخم کند اما عضلات ابرو و پیشانی اش به لطف داروهای تزریقی بوتاکس تکان نخورد. به ناچار دستی در هوا چرخاند و با دلخوری گفت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    والا عجب رویی داره این سهیلا.. فرهادم حق داده به دل گیره دیگه

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    سهیلا خیلی خودخواه و بی وجدان بود

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️